تبليغاتX
عمومی
دعوت نامه
 

 بدین وسیله از تمام علاقه مندان و بی علاقه گان به این وبلاگ دعوت میشود که زین پس به این آدرس مراجعه فرمایند

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت4:47توسط خانومی |
کابوس
 

تازگیا خوابای عجیب میبینم

همش یه نفر تو خوابم گم میشه که بیشتر وقتها خودمم.

همش منم و آدمایی که سال به دوازده ماه بهشون فکر نمیکنم یا آدمایی که زیاد میشناسمشون.

با هم گم میشیم.احساس میکنم تنهام.هیشکی نیست کمکم کنه . هیشکی دور و برم نیست. همش تاریکه ،هوا ،کوچه .کوچه ها تنگن و باریک و وحشتناک .من خیلی میترسم وقتی  تنهایی اونجا گیر میفتم.آدمای توی خوابم هم یه هو ناپدید میشن .یه هو گم میشن من تنها میمونم با یه عالمه تاریکی و ...وقتی هم که بیدار میشم سرم درد میکنه.انگار یه چکش برداشتن می کوبن تو کله ام..این سر درد تا آخر شب باهامه .

من  خیلی میترسم تو خوابم ..نگران میشم ...جیغ نمیزنم اما ..داد نمیزنم ..فقط گریه میکنم..اونم گاهی ..اونم یواشکی..مثل زندگی راستکیم..

اینجا هم دل اینکه کسی رو برنجونم ندارم نمیخوام کسی رو اذیت کنم نمیخوام کسی از دستم ناراحت بشه نمیخوام دلخور باشه از من نمیخوام ....

فکر کنم اما اشتباهه..آخه همیشه بغضام و دلتنگیام میمونه برای خودم.میمونه برای دلم و برای تنهاییام..هیشکی نمیفهمه و ....نمی بینه .

این حالت وقتی کسی رو دوست دارم شدیدتره .اون قدر لی لی به لالاش میذارم که خودم هم حالم بد میشه .اما به روی خودم نمیارم که .میگم خوبم .هیچی نیست.چیزی نشدهI'm OK

نمیدونم خوبه یا بده ولی من این جوریم دیگه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت16:48توسط خانومی |
اس ام اس نوشت
 

کسی جز تو یار من نیست

گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم

ببین کسی کنار من نیست

**********************************************************

وحشت از عشق که نه

ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه

ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم

صحبت از خاطره هاست

صحبت ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست..............

 

************************************************

خانومی نوشت:

از دست عزیزان چه بگویم؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت2:6توسط خانومی |
جمع و جور آرشیوی!!
میخوام آرشیومو از این ور اون ور جمع کنم  همه رو نه .فقط چیزایی که دوست دارمشون رو بیارم اینجا.

از بس اسباب کشی کردم همه نوشته هام پخش و پلان.

باز جمع میکنمشون دور هم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت16:27توسط خانومی |
معجزه ای به نام عشق
میگن وقتی دو نفر تو این دنیا عاشق میشن و هم دیگرو پیدا میکنن یه معجزه اتفاق افتاده.In Love.

فکر کنین تو این دنیای به این بزرگی با این همه آدم یک میلیارد و هفتصد و خرده ای میلیون آدم دیگه ..بعد فقط یه نفر هست که مدام بهش فکر میکنی که دلتو برده و دیگه نمی تونی بهش بی اعتنا باشی و دیگه یه بخش از زندگیت شده و نمیتونی فراموشش کنی  و مدام آرزو میکنی که داشته باشیش و همیشه باهات باشه ..

واقعا معجزه است ..نه؟؟

دعا نوشت:

کاش خدا تمام معجزه ها رو به هم برسونه به حق پنج تن

خانومی نوشت:

عاشقی خیلی خوبه..خیلی لذت بخشه خیلی احساس خوبیه حس اینکه یه نفر هست که تو براش متفاوتی دوستت داره  و نگرانته و بهت فکر میکنه خیلی خوبه..اما خدا وکیلی پوست آدم کنده میشه تو راه عاشقیت..

توصیه نوشت:

امتحانش مجانیه میتونید امتحان کنید اما قبلش یه کفش آهنی بپوشید راه سختی در پیش رو دارین.

 

برای خدا نوشت:

خیلی باحالی کلا..چی میشه حالا یه نیم نگاهی هم این ورا کنی؟؟به جون خودت مردم دیگه از دلتنگی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت3:52توسط خانومی |
ذوق نوشت!!!!!!!!
 

این مطلب رو در ادامه مطلب قبلی نوشتم ..هر چی میخواید میتونید بگید..مثال میزنم براتون در آخر مطلبم.

 

ذوق نوشت:( البته برای مطلب قبلی)

من چقدر بانمکم خدااااااااااا جونم..خودم از خوندن این پستم خنده ام گرفت..یکی یه نوشابه باز کنه بده به من.

 

نمونه کلماتی که میتونید در مورد این پست به کار ببرید اینا هستن:

عق... ننر.....از خود راضی... از خود متشکر...... بی مزه ......اههههه...حالم بد شد.....حالم به هم خورد.....واه واه چه تحویلی هم گرفته خودشو........

و...............

به جون مامانم اگه ناراحت بشم.راحت باشین تعارف نکنید منزل خودتونه ..

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت4:58توسط خانومی |
مترو
 

۱- مترو

قرار نبود...خیلی پیش بینی نشده بود..وگرنه ..من ..این شکلی ..این آرایش...

عین آدم بنویسم بهتره

قرار نبود سوار مترو بشم ..وگرنه اون شکلی نمیرفتم ..با هر چند که نمیشه بگی یه خروار آرایش ، اما خوب ، همونشم زیاد بود برای یه جایی مثل مترو.

به هر حال رفتم دیگه

قبل اینکه درها باز بشه ...دین دین دین دین ...دی دین ..دی دین ..( این آهنگ موبایلمه !!!)

اینکه کی بود زنگ زد به کسی مربوط نبید

بله ..خلاصه جا بود رفتم نشستم..سرم درد میکرد از صبح که بیدار شدم .هر وقت هم که درد میگیره انگار یه نبض میکوبه تو سرم..وقتی شروع میشه دلم میخواد جیغ بزنم..هی سرمو با انگشتم فشار دادم اما خوب نمیشد که.

باز دوباره دین دین دین دین ..دی دین ..دی دین..بله درست حدس زدنی همونی که به شما ربطی نداره بود

تقریبا یک دقیقه بعدش ..بازم دین دین ....بله دیگه ...همون که ..آهان خوشم میاد فهمیده این ها

دیگه از اونجایی که آنتن نداشتم تا آخر موضوع می تونید راحت بخونید دیگه زنگی در کار نیست..

دفترچه رو در آوردم خوندم..دیدم نخیر واقعا به درد نخوره

بعد یه دختر قشنگ!!!!!!!!!! با یه خروار رژ گونه سوار شد.اولش فکر کردم این چرا این همه لپاشو قرمز کرده ؟؟فکر کرده خوشگل شده؟؟چرا هر چی پر رنگ تر آرایش کنن فکرمیکنن خوشگل تر میشن؟؟؟

بعدش اونقدر از هر کی که دور و برش بود سوالای مسخره پرسید که همه فهمیدن میخواد بره دوست پسرشو ببینه دیرش شده و از شرقی ترین نقطه تهران با یه پسر از غربی ترین نقطه تهران(دقیقا عین این جمله ها رو گفت ) دوست شده..خلاصه کلی نصیحت و آموزش رایگان از خانمهای حاضر در مجلس!!!دریافت کرد که بله مردها رو اگه رو بدی به کفنشون هم ...( نخیر اشتباهی ننوشتم منظورم مرده نبوده همون مردها بوده)بله ...خلاصه با کوله باری از تجربیات اومد کنار دست من نشست و باز شروع کرد به شر و ور گفتن..

یه کم که گذشت یه دختر نظرمو جلب کرد..یادم نیست چی میفروخت..گل سر گوشواره روسری شلوار یادم نیست کدومش بود..فقط مطمئنم که سوتین نبود.آخه اون خانومه که سوتین میفروخت سه ساعت جلو من وایساده بود .انگار خانمهای اطرافم یه هو همه با هم یادشون افتاده بود که لباس درست حسابی ندارن..البته خدا رو شکر شب ،شب ۵ شنبه نبود ..!!!!!!!

به هر حال..دختره انگا ر تازه کار بود ..یه جورایی خجالتی بود.وقتی داشت میگفت که چی می فروشه و از تو کیفش در میآورد تا به بقیه نشون بده سرشو می انداخت پایین.نگاش که کردم یه عالمه آرزو تو چشماش بود.یه عالمه امید و صورتش بدون حتی یه مداد سیاه قشنگ بود.بدون ابروی برداشته و تاتو شده بدون رنگ و مش و بدون مانتوی مد روز.با یه کفش مشکی جلو باز که با جوراب طوسی که پوشیده بود حسابی از جلوه افتاده بود.

فکر کردم این هم آدمه ..داره کار میکنه هرچند که کارش یه جورایی سخته ..سخت نه از نظر کار بدنی نه ..از نظر اینکه باید آدم پررویی باشه و من همیشه پررو بودن برام سخت بوده.فکرکردم شاید برای اون هم سخت باشه ..ولی به هر حال داشت کار میکرد و من نمیدونم که آیا در گوشه ای از این شهر درندشت دستان و چشمان منتظری نگرانش بود یا نه ..فکرکردم این هم آدمه داره یه کار میکنه هر کاری به جز تن فروشی..فکرکردم اینا که تن فروشی میکنن ساده ترین راه رو انتخاب میکنن..ساده ترین و البته سخت ترین راه رو ..

 

نتیجه نوشت:

برو کار میکن مگو چیست کار  که سرمایه جاودانی است کار

 

خانومی نوشت:

واگن آخر یا اول مخصوص خانومهاست ..خودم میدونستم .اما اینکه یه نفر توصیه کنه ...خیلی کیف داره

 

تقاضا نوشت:

دوستان عزیز لطف کنن برای سلامتی یه بنده خدای روانی دعا نذر هر چی دارن بکنن..یا بخونن یا نمیدونم خلاصه شمعی چیزی روشن کنین بلکه خوب بشه دست از سر کچل ما و این وبلاگ ما بر داره...

دست شما درد نکنه ..به قول یه نفر که جنقله هنوز

دست شما بی بلا ایشالا برید کربلا

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت2:59توسط خانومی |
 

 

خیلی حروم زاده ای

فقط همین

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت0:5توسط خانومی |
حنا و طلا ...ممد و حسن
 

وای چه باحاله یه هو خدا به آدم ۶ تا بچه بده .Baby Girl.نه ؟؟؟؟خیلی باحاله

البته دور از جونتون یکیشون سر زا رفت ..یکیشون هم همین هفته پیش ....

 

 

 

 

قربان شما ..لطف کردین ممنون ایشالا به شادیاتون جبران کنیم.

.غم آخرم باشه ..

 

 

 

بلهههههههههه داشتم میگفتم ..

الان ۴ تا وروجک دیگه بزرگ شدن ماشالا...

امروز انتخاب کنون اسماشون بود ..

اسماشون اینا شد :

طلا خانوم  و حنا خانوم

حسن آقا و ممد آقا

قشنگه نه ؟؟؟؟

نمیدونین که ماشالاشون باشه اونقده نازن که خدا میدونه ...تازگیا یاد گرفتن سوار چرخ و فلکشون هم میشن made by Laie..با هم دعوا میکنن ..آههههههان راستی یه چیز مهم..دیگه احتیاجی به پوشک ندارن..آخه یاد گرفتن باید کجا برن جیش کنن ..

 

خانومی نوشت:

خدا ایشالا قسمت شما هم بکنه تا ببینید که چه لذتی داره

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت4:52توسط خانومی |
-------------------------
 

گاهی واژه ها هم لیاقت تفسیر تو را ندارند ..

 

گاهی آدمها هم لیاقت بودن تو را ندارند ..

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت1:3توسط خانومی |